ذبيح الله صفا

830

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

هست در ميكدهء عشق مرا * با وجود همه بىسامانى سينه‌يى همچو خم مى در جوش * ديده‌يى همچو قدح مرجانى يك دل و بيهده چندين غم و درد * يك سر و اين همه سرگردانى عمر رو كرده ببيهوده روى * بخت خو كرده بنافرمانى مهرهء طالعم از گردش چرخ * مانده در ششدر بىسامانى بعد ازين چاره ندارم كه كنم * با شه اظهار غم پنهانى پسر عم نبى زوج بتول * شاه مردان على عمرانى . . . * نماز شام كه زد ماه بر فلك خرگاه * درآمد آن مه شبگرد از درم ناگاه بعشوه گرم تلافى بجلوه مايل صلح * بلب خراب تبسم به چشم مست نگاه چه گفت گفت ز بىتابيم چو يافت خبر * چه گفت گفت ز درد دلم چو شد آگاه چه كرده‌ام كه دلت شكوهء جفاى مرا * چو صيت دعوى عشقت فگنده در افواه چو ديدمش بسر وقت من نموده گذر * بگريه گفتمش اى غم‌فزاى شادىكاه بپرسشم دم مردن ميا كه مىترسم * يقين شود كه ز حالم نبوده‌اى آگاه . . . * تا ز برقع برمه رخسار خود بستى نقاب * گوئيا در زير ابرى رفت ناگه آفتاب يك خدنگ از تركشت بركش ز بهر خون من * ناوك مژگان چه حاجت بهر قتلم بىحساب گل چنان بىآبرو شد از دو رخسارت كه گر * خرمنى گل را بسوزى قطره‌يى ندهد گلاب اى تمامى خواب از من برده چشم سرخوشت * وى سراسر تاب من برده ز زلف نيم‌تاب تاب زلفت سربسر آلودهء خون ولى است * گر بخواهى ريخت خونش زلف را چندين متاب * من بىخبر و از پى دل عشوه‌گرى هست * دل بىتپشى نيست ، حريفان خبرى هست يكچند دل از بخت فريب عجبى خورد * پنداشت ترا با من مسكين نظرى هست تهمت‌زده‌ام كرد بعشق دگرى ، كاش * پرسند كه غير از تو بعالم دگرى هست چون ديد ولى قاعدهء مرحمت دوست * دانست كه صد بار ز دشمن بترى هست * دل به راه طلبت گرم عنان مىبايست * ديدهء شوقم ازين به نگران مىبايست